تبلیغات
ღᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤فـ ـاصـ ـلـ ـهـ قـ ـلــ ـبــــ ـهـ ـا❤ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤღ" - مطالب شرح حال و احوالات
منوی اصلی
ღᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤فـ ـاصـ ـلـ ـهـ قـ ـلــ ـبــــ ـهـ ـا❤ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤღ"
24% ███████████████▒▒▒▒ ...Loading
  • MASH mehti پنجشنبه 25 مرداد 1397 07:28 ب.ظ نظرات ()
    سلام به هرکی که حوصله اش میکشه وقتی به یه وبلاگ برسه یه پست اول حداقل بخونه 
    من واقعا احساساتمو تو اینجور مواقع نمیتونم کنترل کنم 
    هفت سال پیش یه کامنت گذاشتم یجایی نمیدونم کجا  بعد هفت سال یکی کامنتمو خونده 
    کاش میگفتی کجا خوندی و چی نوشته بودمو اینا

    سلام
    لینک وبتون رو تو یه سایتی دیدم ک سال نود نظری گذاشته بودین..‌.و گفته بودین هفده سالتونه.همینجوری اتفاقی گفتم ببینم هنوز وبلاگش هست یا ن.اخه دیگ خیلی وقته وبلاگ نویسی رو همه فراموش کردن...
    و از اون نظری ک گذاشتین هفت سال گذشته،و زندگی چقدر عجیبه...شما هفت سال پیش نظری میذاری یکی هفت سال بعد میبینه...
    درحالی ک زندگیاشون طی هفت سال چ تغییراتی ک نکرده...
    و بعد این هفت سال میای و میبینی ععع اتفاقا هنوز وب نویسی رو ادامه داده‌...
    اتفاق جالبی بود،برام دورانی رو زنده کرد ک وبلاگ داشتم و دوستان خوبی ک هرگز ندیدمشون...و وبلاگی ک پاک کردنش...
    ب هرحال زندگی پر این ماجراهای کوچیک و ساده اما جالبه.
    موفق باشید
    پاسخ شما : سلام ... چقدر من از این اتفاقا دوست دارم ...عاشق همینجوری بودنام که جالبو عجیبه و برام یه دنیا ارزش دارن مرسی ازت
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 مرداد 1397 07:34 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • MASH mehti چهارشنبه 18 تیر 1393 03:58 ق.ظ نظرات ()
    آیا میدانید که انسان چیست؟
    ایا نسب و زیبایی و مردانگی و دانشوری و فضیلت و از این قبیل، چاشنی یک انسان نیستند؟
    آنکس که جرات انجام کارهای شایسته دارد ، انسان است.
    اگر همه شب را بخاطر از دست دادن خورشید گریه کنی،
    لذت دیدن ستاره هارا از دست خواهی داد.
    ویلیام شکسپیر


    سلام
    یه سلام همراه با یه لب خند مشکوک به لبریز بودن از دوستت دارم  و مبتلا به عشق و ناز چشمی تو حد یه چشمک زدن ،،،
    خیره شدن تو چشم ادما و خوندن حرف دلهاشون یه قلب پر از احساس و مهربون میخواد... نه!؟
    یا که دو چشم زیبا!؟
    شایدم  اینکه زبون فهمیدنش نیست!؟
    یا که باید یاد گرفت!!!
    - بنظرتون دوست داشتن همون عشقه!؟؟
    عشق چیه؟!!
    عاشقی چه کوفتیه؟!!!
    دوست داشتن همون عشقه!!!
     این دوتا بنظرم فرق داره:
    اینم طرز فکر منه خب....عاقبت عاشق شدن یا که بودن یا همون عاشقی ، سوختن و فدا شدن و اینا...یجور احساس وظیفه اس......
    ولی دوست داشتن اینه که دوست داری ، برای همیشه ، همیشگی تا بی نهایت بدون جدایی  ،  تا مرز عاشقی ولی نمخوای که از دستش بدی دوست داری همیشه دوستش داشته باشی مال خودت باشه  بدونی که فقط تورو دوست داره مثل خودت به اندازه خودت ....

    ...شرح احوالات...
    در پس روزمرگی هام و گرفتاری و افکار پریشان این روزهام،،، زندگییم کمی رنگ افسردگی و بیخوابی و بی حوصلگی  گرفته.
    کمی دلتنگ روزهای گذشته کمی دلنگران و دلواپس فرداهای این روزهام هستم،
    بی مفهومی و سرگردان موندنم در زمان حال برایم مثل کشیدن سیگار هرلحظه دلنگرون از گذشتن ، ایستادن ثانیه ها و ساعت های عمرم سپری میشود.
    چه کنم!
    رنگهای شاد زندگی انگار رنگ باخته اند و کدر شده اند 
    حتی  صدای ساعت اتاق هم اذیتم میکند...
    دلم میخواهد تو جمع شلوغی باشم اما احساس غریبگی میکنم با هرکسی حتی خودم ...
    از این وضع خسته شدم
    میخواهم تا ابد 
    در زیر رخت خوابم جمع بشم با گرمای نفس هایم  
    با نفس هایم که غریبه نیستم!
    درمان تنهاییم چیست!؟!
    حرف دلم را چه کسی خواهد فهمید!؟!
    صدای ساعت اگر ازارم میدهد، تقصیر گوشهای من است.........
    آخرین ویرایش: دوشنبه 27 مرداد 1393 12:28 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • 23

    MASH mehti یکشنبه 25 خرداد 1393 11:49 ق.ظ دیدگاه ()
    چشمی دارم همه پر از صورت دوست
    با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست  
    از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
    یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست
    مولوی



    س ل ا م ...
    بازی های جام جهانی رو دنبال میکنین؟؟؟
    من که همشو میبینم...صبح ها میخوابم شب ها  بیدارم...
    راستی شما تا حالا به دوستای خودتون به بهترین دوستتون هدیه دادین ؟
    من ماجارای اون پولی که از دزدا گرفتمو که گفتم واسه بهترین دوستم (میلاد)
    یه گوشی Xperia L گرفتم
    ...................................................
    من هرچی اینجا مینویسم همشو راست میگم شاید یکم خلاصه کنم...آخه شما حوصله متن طولانی که ندارین اینارم به زور میخونین...
    .......................
    دیگه سرتونو درد نیارم
    خدافظ
    دوستتون دارم..




    پی نوشت 1:    عمر شما محدود است،پس بجای کس دیگری زندگی نکنید و آن را هدر ندهید.
                            در دام خشک اندیشی، که در واقع زندگی بر طبق اندیشه دیگران است، گرفتار نشوید.
                            نگذارید سروصدای دیگران ،صدای درونی شما را در خود غرق کند.
                            و مهم تر از همه اینکه شجاعت دنبال کردن قلب و احساس خود را داشته باشید.
                            قلب و احساس شما از قبل میدانند شما واقعا چه چیزی میخواهید باشید.

    استیو جابز


    پی نوشت2:
    من از یاد دادن آنچه یاد گرفته ام ، هرگز خسته نشده ام.
    این یگانه خدمت ناچیزی است که من آنرا نسبت به خود میتوانم داد.
    بدون شناخت قدرت واژه ها ، شناخت انسانها محال است.
    هر روز خود را تازه کن ، باز هم دوباره خود را تازه کن،
    همیشه خود را نو و تازه نگهدار.
    کنفوسیوس

    پی نوشت3 :
    دو سه روزه دارم میرم سر کار  مثل خر ازم کار میکشن کار گری دیگه  کارگر هم شد کار آخه اوستا یه متر سفید میکشه مزد کارگرش در میاد اونوقت تا شب هم برای خودش کار میکنه  بیچاره کارگر....
    تصمیم گرفتم دیگه کار نکنم عوضش فقط میخورم میخوابم 
    از جیب پدر از صدقه سری دولت ناهار شامم یه روز خونه این یکی بابابزرگم یه روز خونه این یکی عموم یروز خونه اونیکی عمو یه روز هم خونه اون یکی مادر بزرگم یه روز تو مجلس عروسی یه روز تو ختم یه روز تو خونه خاله بعد اون یکی خاله دیگه این یکی دایی اون یکیی دایی 
    ببینم هفته کامل شد؟؟؟؟؟
    چند تا شد؟؟؟؟
    بلخره این هم از هیچی بهتره ...عجب برنامه ریزی ...این برنامه رو به همه توصیه میکنم
    چه کاریه از صبح تا شب کار کن 35 ، 40هزار بگیر
    خرج یه روزت بزور در بیاد
    آخرین ویرایش: جمعه 6 تیر 1393 12:00 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • MASH mehti شنبه 24 خرداد 1393 01:05 ق.ظ دیدگاه ()
    بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ی ماست
    دانستن او نه درخور پایه‌ی ماست  
    در معرفتش همین قدر دانم
    ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست
    مولوی



    سلامی به پهنای باند اینترنتتون به سرعت دانلودتون به قیمت حجم نت تون  به رنگین کمان عشقتون به وسعت نگاهتون
    یه مدته حوصله ندارم بیام چرت و پرت بنویسم ...مشغول نقاشی و طراحی بودم اونم دیگه حوصله ندارم عکس چندتا از طراحیامو گذاشتم تو البوم عکسا ببینین (پست اول ثابت)
    از همه دوستای با معرفتم از همه تشکر میکنم روی ماه همتونو میبوسم ...
    ...وبلاگ یجورایی برای من یه قسمتی از خاطراتمو میسازه ...احساس من به شمایی که برام نظر میذارین بی اندازه  اس یعنی انگار که من یه گوشه از دفتر خاطرات زندگیم به شما اختصاص داره .............
    . . . .. ... ..... .......... ......... ..
    داستان اون پولی که یه پست قبل گفتم : دونفر از خونمون دزدی کرده بودن پلیسا پیداشون کردن پدر مادراشون اومدن رضایت گرفتن دو میلیون گرفتیم رضایت دادیم...بدبختا اومدن زدن به کاه دون اخه دزد هم از خونه دانشجویی دزدی میکنه....
    واینکه من هر وقت گفتم عکس میذارم برین به البوم عکسام سر بزنین تو سایت لنزور که ادرس صفحه ام تو پست ثابت وبم هست....
    ........................................................
    چیزی از قلم نیوفتاد که یاد آوری کنین هر سوالی داشتین بپرسین من بلافاصله جواب میدم یه ماه دیگه.......
    دیگه همین پست برای یه ماهتون کافی همش بیاین هی این پست رو بخونین یکم اداب معاشرت زندگی و عاشقی و نجابت و اینا بیاموزید
    ببخشید سرتونو درد آوردم شرمندم
    فکر نکنین که من بهتون فکر نمیکنم تو هر فاصله از کلمات نوشته هام درگیرتونم



    پی نوشت1:
    چارلی چاپلین گفته :
    وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو نشان میدهد تو هزار دلیل برای خندیدن به اون نشون بده..
    فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر خوشبختی است
    در دنیا جای کافی برای همه هست
    پس بجای اینکه جای کسی را بگیری ,
    سعی کن جای خودت را پیدا کنی.........


    پی نوشت2:
    اشرار، کسانی را گویند که عیوب مردم را جستجو می‌کنند و به‌آن می‌چسبند و نیکویی آن‌ها را به دست فراموشی می‌سپارند؛ مانند مگسی که در جاهای کثیف می‌نشیند و از جاهای تمیز دوری می‌کند. افلاطون

    پی نوشت3:
    گربه کوچولوم بزرگ شده ..نتونستم یه عکس از بچگی هاش بگیرم  الان نشونش میدادم تعجب میکرد  اخه خیلی فرق کرده البته الانم خیلی بامزه اس
    آخرین ویرایش: جمعه 6 تیر 1393 11:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • MASH mehti پنجشنبه 14 فروردین 1393 01:11 ب.ظ دیدگاه ()
    گر شرم همی از آن و این باید داشت
    پس عیب کسان زیر زمین باید داشت 
    ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی
    چون آینه روی آهنین باید داشت
    مولوی



    سلام...

    امروز داشتم اتاقمو مرتب میکردم ...
    خونه تکونی و اینا دیگه وسایلی که بهشون احتیاج داشتمو از وسایلی که جزو آشغالا حساب میشدنو با هم مقایسه میکردم
    دیدم 3 چهارم خرت و پرتام اشاغل و همشونو ریختم دور
    اتاقم اینقد مرتب و تمیز شد فکر نمیکردم این همه وسایل به درد نخور دور خودم جمع کرده باشم
    احساس میکردم که انگار یه اتاق دیگه شده خیلی مرتب شد
    چند روز پیش میخواستم برم بازار یه ساعت بخرم بذارم رو میزم خوب شد نخریدم
     چون توی وسایل هام یه ساعت دیجیتالی شکل کشتی شیشه ای پیدا کردم
    ساعت و تاریخ و روز و دماسنجم داره اطرافشم چراغای رنگارنگ داره که تنظیم هم میشن
    اینقد ذوق کردم که نگو
    یادم افتاد اینو سال اول دبیرستان که شاگرد سوم شده بودم با معدل 18 ونیم بهم جایزه داده بودن تو سالن مدرسه مون هر سال که امتحان خرداد تموم میشد و کارنامه هامونو میگرفتیم یه جشن تو سالن
    میگرفتن و به شاگرد اول تا چهارم و به کسایی که تو مسابقات مختلف رتبه آوردن جایزه میدادن و نمایشو اینا هم اجرا میکردیمو
    کلی بهمون خوش میگذشت
    منم معمولا دو سه تا جایزه بهم میدادن
    مثلا یکی جایزه شاگرد سومی یکی جایزه بهترین مقاله و یکی هم بهترین نقاشی که مقاله و نقاشیام هنوزم رو دیوار راه رو مدرسه مون هستن
    داستان این ساعته برام خیلی جالبه
    چون من شاگرد سوم شده بودم و دو تا از دوستامم شاگرد اول و دوم
    وقتی اسم اونارو خوندن و گفتن بیایین جایزه هاتونو بگیرین وقتی گرفتن اومدن
     .جایزه هاشونو باز کردن دیدیم یه ست کامل گونیا ونقاله و پرگار و خط کش دادن بهشون هردوتا هم مثل هم بودن
    بهم گفتن به ما اینارو دادن به تو هم یه خودکار و خط کش میدن دیگه یا شایدم از همینا بدن
    بِلخره منو صدا کردن و جمعیتم تشویق میکردن و جیغ و داد و اینا بعضیا هم بهم متلک میگفتن و شوخی میکردن
    از پله ها رفتم بالا و با مدیرو معلمها دست دادمو جایزه رو گرفتمو اومدم نشستم همه ریختن سرم جایزه رو پاره پاره کردن
    خوب شد که کارتون داشت وگر نه میشکوندنش
    همین ساعتی که گفتم بود داشتم از خوشحالی بال در میاوردم
    همه حسودیشون شده بود
    شاگرد اولو دوم اسمشونم آرمین (مو فرفری موهاش مثل اسکاج بود یبار خودکارو کردیم لای موهاش لامصب در نمیومد)
    و مهدی (اینم از اون خر پولا و شیک پوشا خودشم از باباش که فوت کرده بهش یه طلا فروشی به ارث رسیده )
    گفتن چرا به تو دادن اینو  اشتباه شده و فلان رفتن دفتر  مدرسه شکایت کردنو اینا اونا هم گفتن خیلی هم درست دادیم مهدی(من) از شما خیلی باهوش تر و معدب تره
    الانم برین دیگه با نقاله هاتون بازی کنین
    منم همین که از مدرسه اومدم بیرون تا خونمون دویدم پشت سرمم نیگا نکردم
    تا الان این ساعتو باز نکرده بودم سه تا هم باتری داره انداختم روش یه ساعتم هست که دارم باهاش ور میرم چراغاشو روشن میکنم دما سنجش همه دما هارو نشون میده فارنهایت و سانتیگراد و کلوین
    اینقد قشنگه
    همین دیگه بهترین روزای زندگیم تو مدرسه گذشته
    یادش بخیر



    پی نوشت1:
    به دنیا نیامدن بهتر از تعلیم نیافتن و نادان ماندن است زیرا جهالت ریشه همه بدبختی ها است . افلاطون
    پی نوشت2:
    جان را فدای یاران موافق کنید .افلاطون
    پی نوشت3:
    نمیدونم چرا نمیتونم هیچوقت با اطرافیانم یه رابطه خوب ایجاد کنم ...همش فکر میکنم من با اونا فرق دارم و فکر و اخلاقیاتم وخلقیاتم ورفتارم با اونا فرق داره و فکر میکنم درست هم باشه آخه اصلا نمیتونم بفهمم بقیه چجوری فکر میکنن و درکشون کنم...

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 فروردین 1393 01:13 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • MASH mehti دوشنبه 2 دی 1392 02:26 ب.ظ ✉ ()
    بــَـرفـــ ـو خــِیـــلــیــ دوســــ ــتـــــ دارَمـــ
    چـــونـــــــ تـَــنـــهـا وَقــتـیـهـ کـِهــ مـیــ شـهـــ
    اَز ایــنــ آدَمـهـا دُرُسـتــ کَـــرد کـهـــ
    هَـــمـــ روشـــ سِــفـــیـد بــاشــهــ... هَــمــــــ تـــوشـــ



    سلامم
    دیروز.............. امتحان داشتم
    جمعه بود . منم همه چیم بر عکسه دیگه .....اصلا بذارین از اول قشنگ تعریف کنم متوجه بشین :
    تا سوم دبیرستان درسم خوب بود ...زندگیمم خوب بود ...اخلاقم رفتارم همه چی خوب بود ..تا اینکه سال سوم دبیرستانم شروع شد (آغاز همه بدبختی های زندگیم) از همین جا بود که من فکر کردم که بزرگ شدم نمیدونم یه حسی داشتم به هیشکی محل نمیذاشتم ..هیشکی هم درکم نمیکردم من مونده بودم و یه من خسته و کلی بی حوصلگی و بدبیاری و بدشانسی و زندگیم یسالی اینجوری گذشت که من نتونستم دیپلم بگیرم (رشته تجربی بودم) تا شهریور که دوباره باید تجدیدامو امتحان میدادم زندگی از اینم برام بدتر شده بود همش فکر خیال از این ورم خانواده ام ...تابستون کوفتم شد ...شهریور امتحانا یکی دوتاشو رفتم که ورق سفید دادم دو سه تاشم اصلا نرفتم نمیدونم سوم دبیرستان چرا اینطوری شد که سرنوشتم و آینده ام کلا زیرو رو شد دیگه ...تا اون موقع اصلا هیچ وقت نه تجدید آورده بودم نه رد شده بودم همیشه جزو شاگرد زرنگا بودم لامصب نمیدونم چشمم زدن چی شد که اونطوری شد
    خلاصه بقیه بدبختیهامم تا الان ادامه دارن ..نمونه اش همین امتحان دیروز ...
    بعد از اینکه شهریور اونجوری شد ... گفتن دی ماه هم میتونی امتحان بدی ... وای خدا پاییزم برای این سه ماه کوفت شد ...دی ماهم مثل شهریور شد که دیگه تصمیم گرفتم برم فنی حرفه ای ثبت نام کنم ..شنیده بودم 3 ماهه میشه دیپلم گرفت... اما نمیدونستم چجوری.!!! برای همین دو ماه طول کشید که کاراشو انجام بدم و اینا که شد عید ..عید همین سال که داره تموم میشه (92)  گفتن بعد عید کلاسات شروع میشه ...چندتا از دوستام از قبل شهرستان دانشگاه قبول شده بودن و اونجا منزل دانشجویی گرفته بودن و میموندن منم تصمیم گرفتم برم و مثل اونا خانه اجاره کنم (بعد کلی سرو کله زدن با خانواده) قرار شد که با یکی از دوستام یه خونه اجاره کنیم ...خونه رو رفتیم دیدیم یه زیر زمین بود نصفش زیرزمین بود نصفش روی زمین بزگ بود بالا شهرم بود و اینا ولی داخل حیات صاحب خونه بود برای اینکه بریم خونه باید از پارکینک میرفتیم میرسیدیم به حیات  که زیرزمینه اونجا بود ...صاحب خونه هم که یه خانواده 5 .6 نفره بودن ...ما اگه جیکم میکردیم سر و صدامون تو خونه (خونه صاحب خونه) بود ..و میومد همش تذکر میداد....خلاصه من فقط دو ماه دوم اوردم و همین که کلاسام کمتر شدن اومدم خونمون وقتی کلاس داشتم میرفتم میومدم....از خونه دانشجویی بگم (خونه دوستام )  ..آشپذخونه پر اشغال ظرفا کثیف  ظرفشویی پر لجن حمومشون استخر شده بود خونشونم هرچی شغال بود پر کرده بودن زیر فرش .....ولی خونه ای که من و دوستم اجاره کرده بودیم هم تمیز بود هم بزرگ منم که با سلیقهومرتب و تمیز و وسواسی ...اونا هم میدیدن اینجوری پا میشدن میومدن این دوماهو مهمون من بودن.... 4 تا قلیون داشتن دوتا کامپیوتر صاحب خونه ام دیوونه شده بود بدبخت خیلی ادم  بدی بود ...خونه شده بود قلیون خونه... گاز همیشه روشن.... روشم پر زغال...  کامپیوتر ها باز  ، موزیک ، قلیون (یکی دوتا از دوستام سیگارم میکشیدن ) سروصدا ...یبار ندیدم بشینن درس بخونن ...شب تا صبح اینجوری بود  ..صبح ها میخوابیدن یا میرفتن سر کلاس عصرها  خودشونو سرشون و اتو میکردن میرفتن بیرون بعد دوباره میومدن با کلی زغال و تمباکو اینا  بساط شروع میشد ...منم که نمیدونستم خونه رو تمیز کنم ظرف بشورم  غذا درست کنم(برای خودم)...اینا که غذا شون فقط قلیون بود دو سیب فقط ..منم نمیتونستم دو سیب بکشم حالم بد میشد ..یا پرتغال خالی میکشیدم یا با نعناع ....
    خلاصه .............خلاصه
    این دو ماه تموم شد و راحت شدم ....
    درسام هم تموم شد  فقط یکی مونده بود که تا الان  هم مونده  همین دیروزم که امتحان اون بود ...
    مکانیک ...امتحان مکانیک بود ...یعنی خاک تو سر من ....یعنی من بدبختم.. احمقم ..روانی ام ...
    این همه رنج عذاب اخرشم یه رشته که اصلا نمیخوام دیگه ادامه اش بدم همین که دیپلمشو گرفتم میرم سربازی...
    میرسیم به این امتحان دیروزم ...یعنی 4 ماه پیش باید من تو این امتحان قبول میشدم
    4 ماه پیش امتحان کتبیش بود قبول شدم
    3 ماه پیش امتحان عملی بود رد شدم
    2 ماه پیش دوباره امتحان عملی رد شدم ...خواستم برم سربازی نذاشتن چون در حال تحصیل بودم منم دیدم که اشتغال به تحصیل دارم  نرفتم ...
    1 ماه پیش دوباره ثبت نام کردم و دیروز امتحان کتبیشو دادم که قبولم موند امتحان عملیش...
    ...
    دوره قبلی من که از عملی مکانیک چیزی نمیدونستم امحان اولو رد شدم تو امتحان دوم معلمی که ازم امتحان میگرفت گفت 150 هزار تومن بده قبولت کنم  منم که نداشتم گفت فردا بیار که قبولت کنم منم فردا پولو نبردم رد شدم
    دیروز باز همونو دیدم 150 هزارو بهش  دادم ...دیروز سر جلسه امتحان همه سوالهارو گفت البته به همه چون از همه پول گرفته بود
    و قرار شد که عملی رو هم خودش امتحان میگیره قبول میکنه...
    و من همین که این مهارتم گرفتم دادم به مدرسه و دیپلممو دادن میرم سربازی....
    بعد سربازی هم یه شغلی چیزی پیدا میشه دیگه خدا بزرگه
    ...
    و اینجوری بود از اول تا الان زندگی من ....تا الان که همش مدرسه بود و اینا از این به بعد کلی اتفاق هست که منتظر منن تا بدبخترم کنن
    و من از این به بعد دیگه هر چی اتفاق و تجربه و خاطره و .. واسم پیش بیاد مینویسم
    خداحافظ




    پی نوشت 1 : دختر ۵ ساله‌ای از برادرش پرسید :معنی عشق چیست ؟؟

    برادرش جواب داد :

    عشق یعنی تو هر روز شكلات من را ، از كوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری ،

    و من هر روز بازهم شكلاتم را همانجا میگذارم...

    پی نوشت 2 :   انتخاب با توست!
    صبح که می شود می توانی بگویی:
    صبح بخیر خداوند بزرگ:)
     یا بگویی خدا بخیر کند بازهم صبح شده:(
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 فروردین 1393 01:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • 2

    MASH mehti پنجشنبه 19 بهمن 1391 05:58 ب.ظ ✉ ()
    کم سرمایه ای نیست؛
    داشتن آدمهایی که حالت رابپرسند! ........................................ولی…از آن بهتر داشتن آدمهاییست،که وقتی حالت را میپرسند؛بتوانی بگویی:خوب نیستم…!




    واقعا خیلی فراموش کارم 2 روزه دارم فکر
    میکنم که 2 روز پیش که این مطلب پایینی رو نوشتم و گفتم شب میام دوباره بنویسم درباره چی میخواستم بنویسم
    هرچی فکر میکنم لامثبت یادم نمیاد ...درباره یه چیز باحال بود کلی هم تو ذهنم درباراش چرتو پرت جمع کرده بودم خدا این پدر مادرارو سایشون بالا سر همه باشه  جنگ و دعوا که کار همیشگیشونه منم میکشن وسط بیا داوری کن ببین حق با کیه البته مامانم که میره تو اتاق درو میبنده بابام ول کن نمیشه .میاد قشنگ سیم کامپیوترمو از برق میکشه : پاشو چقد کامپیوتر یه ذره هم فکر خودت باش خونوادت آخه نصیحت کلی سرزنش و اینا منم اعصاب داغون همه چی یادم میره
    کامپیترمم داغون میشه منه بدبخت عجب گیری کردما کوچیک بودم مامانم نمیذاشت از در خونه برم بیرون... از پنجره میرفتم ...بزرگ شدیمم نمیذارن از هیچکدوم برم بیرون ...دو دقیقه نشده رفتم بیرون زنگ پشت زنگ بیا کجایی با کیی ...وقتی میای خونه انگار که بچشون نیستی اخه چقد این پدر مادر بی احساس نه درباره اداب معاشرت با فرزندان که تو تلویزیون کارشناسا صحبت میکنن چیزی میدونن که اگه به اندازه من فقط اینارو میدیدن الان برای خودشون دکتر روانشناس شده بودن اونوقت دیگه من غم نداشتم که ...نه یه فیلم اجتماعی میبینن نه چیزی مامانی که از صبح تا شب تو مجلس ختم و عروسی این چیزاس بابا هم که سرشو کرده تو این شبکه های بی بی و وو آ واخبار شبکه های خودمون شبکه های بیگانه  رادیو دیروز و ... نمیدونم این همه اخبار شنیداریو دیداری رو میبینه اینجوری بی اعصابو اخلاقش گند شده!!! شاید...
    داشتم چی میگفتم که رسیدم به اینجا .....................آهان فراموش کارم یادم افتاد درباره بازی های رایانه ای ساخت ایران خودمون میخواستم بگم  دوروزه الان یادم افتاد...
    فکر کنم دوسال پیش بود .گرشاسب (بازی ایرانی) که یه بازی خوبی بود داستانشم خوب بود ...بعد اون سیاوش رو نصب کردم که بعد از 5 دقیقه حذفش کردم ...دیروز رفتم بیرون بازی بخرم ریوالز رو که خریده بودم و دارم بازی میکنم  هرچن کامپیوترم نمیکشه ولی قابل بازی کردنه ....شتاب در شهر رو هم خریدم نصب کردم  دیگه آغا نپرس اینقد حالم بد شد اعصابم داغون نتونستم دیگه بازی های دیگه رو هم بازی کنم
    یکی نیست بگه وقتی نمیتونین بازی درست کنین برای چی اینارو میسازین که من بیام پولمو بریزم دور بعد 10 دقیقه نصب 1 دقیقه حذفش کنم و دی وی دی شم بشکنم  جلدشم بسوزونم ...تا یکم حالم بیاد سرجاش بتونم این nfs  و  بتل فیلدو تام رایدرمو بازی کنم. ...
    قرار نیست که یکی بیاد همه چی بلد باشه و همه چی درست کنه ..اگه میتونید یه بازی بسازین که از بازی های خارجی بهتر باشه بسازین اگر نمیتونید نسازین خب!!!
    یادم رفت گربه گجری رو هم تمومش کردم هرچند گرافیک و اینا کلا آشغال بود ولی داستانشو فضای بازی جالب بود  ...

    خدافظ... بعدا میام  ادامه این پست و مینویسم... فعلا ذهنم خالی شد ...برم موست وانتد دو رو یبار دیگه نصب کنم تمومش کنم  هوس کردم ...


    پی نوشت1 : گذاشتــم به دارم بکشنــد . . .بــی گنــاه بـــودم اما ،حوصلـــه اثبـــاتش را نـــداشتم...

    پی نوشت 2:شاید امشب بیام هم ادامه این پست و بنویسم هم یه پست جدید بنویسم ...شایدم از خودم شعر بگم و یه متن فیلسوفانه 
    مثال: اینو همین الان فرمودم :  همین امسال که رو به پایان است / شبیه سالی نو رو به آغاز است
    به به عجب چیزی شد ایول به خودم  استعدادشو دارم  بذارین شعر نو رو امتحان کنم این بالایی نمیدونم قصیده بود چی بود
    شهر نو : امسال، در پایانی طوفانی و پر ابر انگار دلش میگیرد از اتمام ...
    البته نمیدونم این شعر نو هم که سرودم دقت کنین  قافیه مانندی داشت ..
    اصلا غزل بگم عاشقانه بشه :
    غزل : عشق وصال سال رفته / بر سفره سال جدید وصل گشته
    به به  ..به به به فووووووووووووف
     از شاعری دستی همی برهانیمو بر گردیم بر حال خود که جمله ای بفرماییم بسی فیلسوفانه .:
    فیلسوف بزرگ خودم که بزرگ هستم و حکیم و ...در همین الان هجری شمسی قمری میلادی میفرمایم که : آدم یا انسان ؟؟!! مسئله این است.
    البته بهتر بود میفرمودم : آدم یا انسان یا حیوان یا گیاه یا تکسلولی یا جلبک یا امیب و مسئله چیز دیگریست...مسئله این است .دقت کنین
    من این همه چرندیات رو برای کی میگم برای شما میگم دیگه بخونین  الان من فکر میکنم که شما میخونین ولی از کجا باید بدونم میخونین خب چون فکر میکنم که میخونین پس حتما میخونین دیگه...
    پی نوشت 3 : این دخترا که تو وبشون خاطره نویسی میکنن هرچی شکلک و اینا هست میریزن تو وسط صحبتشون کلی هم رنگارنگش میکنن
    منم قصد همین کارو دارم خخخخخخخخخخخخ

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 فروردین 1393 01:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه