تبلیغات
ღᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤فـ ـاصـ ـلـ ـهـ قـ ـلــ ـبــــ ـهـ ـا❤ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤღ" - مطالب تجربه های آموختنی
منوی اصلی
ღᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ❤فـ ـاصـ ـلـ ـهـ قـ ـلــ ـبــــ ـهـ ـا❤ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤღ"
24% ███████████████▒▒▒▒ ...Loading
  • MASH mehti یکشنبه 12 فروردین 1397 01:07 ق.ظ کامنت نمیدی ؟؟؟ :( ()
    سلام...
    سال نو مبارک همگی ...امیدوارم زندگی به کام همه شیرین باشه و هرسال و ماه و روز و ساعت و دقیقه و ثانیه و تک تک لحظاتتون خوش و سلامت باشین 
    و از زندگی لذت ببرین و افسوس هم نخورین و خلاصه .....
    القصه:
    ...
    الان نصفه شبه بعدا میگم فعلا میرم بخوابم ...شبتون پرستاره ...خوابای خوب ببینین ...و هرچیزی که تو دنیا ندارین و آرزوی داشتنشو دارین سعی کنین تو خواب تجربه کنین  حداقل ناکام نمیرین ....
    ....
    از این به بعد کلی خاطره و تجربه و ... دارم که تعریف کنم ....امیدوارم یروزی کتابش کنن ...زندگی نامه و سرگذشت مش مهتی 
    بوس بوس بای
    آخرین ویرایش: یکشنبه 12 فروردین 1397 01:18 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • 13

    MASH mehti جمعه 23 اسفند 1392 03:32 ب.ظ نظرات ()
    تا از تو جدا شده ست آغوش مــرا
    از گریه کسی ندیده خاموش مرا
    در جان و دل و دید فراموش نه ای
    از بهر خـدا مکن فراموش مرا

     مولوی



    سلاااااااااااااام[Image]
    امروز داشتم تو آینه سیبیلامو میدیدم [Image]چقدرم بهم میومد[Image]
    یه لحظه فکرم رفت به گذشته  موقعی که صورتم جوش میزد...[Image]...
    فکر کنم از 16 سالگی شروع شد تا 18 سالگیمم خوب نشده بود...
     که من طی این دو 3 سال
    که دنبال راه درمانی واسه این جوش های لعنتی بودم...
    هر کاری که تونستم کردم و هر صابونو قرصی که بگی مصرف کردم ولی لامصب اثری نداشت...
    همه میگفتن جوش جوانیه خوب میشه...
    ولی من که از دست اینا دیوونه شده بودم ..تصمیمو گرفتم... باید یه راه درمانی واسش پیدا میکردم
    اولین راهی که امتحان کردم ..ترکوندن بود میترکوندمشون چقدر هم کیف میداد
    [Image]
    ولی چند روز بعد دیدم دوبرابر شدن ..دیگه ترسیدم دست بهشون نزدم ...
    تصمیم گرفتم برم سراغ صابون های آنتی باکتریال ...اونارو هم یه ماهی امتحان کردم
    ولی بجای از بین بردن جوشها پوست صورتمو از بین میبردن[Image]
    دیگه همین طور داشتم گریه میکردم[Image] که گفتم من نباید تسلیم بشم
    پس رفتم سراغ قرص یه قرص های آبی رنگ بود الان اسمشون یادم نیست
     یه قوطی از اونا گرفتم همشون تو یه هفته خوردم ....
    [Image]
    .......بازم جواب نداد دیگه داشتم خسته میشدم ......
    یروز داشتم تلویزیون میدیدم درباره تب سنتی اینا حرف میزدن
    اوموقع بود که یه چراغ بالای سر من روشن شد[Image].
    گفتم برم سراغ طب سنتی اینبار دیگه حتما جواب میده ....رفتم و رفتم ورفتم تا...
    رسیدم به جلوی مغازه عطاری ..و دوباره رفتم ولی اینبار برگشتم ...
    رفتم داخل مغازه گفتم تخم کاهو دارین ...یه بسته گرفتم اومدم خونه
    پاکش کردم و اشغالاشو جدا کردم..
    ریختم تو آسیاب کن آسیاب کردم یکمم شکر بهش زدم ...خوردم...
    اینو هم چند روز خوردم ...ولی انگار این کارا همش بی فایده بود
    و من هر روز نا امیدتر میشدم
    همینطور که نا امید بودم داشتم تو خیابون میرفتم دوستمو دیدم بهم گفت
    برو دکتر حتما خوب میشی...
    دیدم نه عقلش از من بیشتر کار میکنه
    ولی تا قبل اینکه از دکتر برگردم نمیدونستم  اون اصلا عقل نداره که کار کنه
    [Image]
    من رفتم یه دکتر متخصص پوست و زیبایی پیدا کردم تو یه کیلینیک[Image]
    رفتم اسممو نوشتم منتظر شدم نوبتم بشه صدام کنن
    نشسته بودم که یه مرد با دخترش اومدن نشستن روبرو من
     منم اونموقع کوچیک بودم [Image]مثل الان که عقلم درست حسابی کار نمیکرد[Image] شور و ذوق جوونی بود دیگه[Image]
    مشغول شدم به زدن مخ اون دختر ...اونم همش ادا اتفار در میاورد [Image]
    نمیدونم روسریشو باز میکرد میبست ..بند کفششو باز میکرد میبست..با گوشیش بازی میکرد
    بالآخره..ونوبتم شد و منم از خیر اون دختره گذشتم رفتم پیش اقا دکتر مهربون ..
    آقا دکتره بهم گفت مشکلت چیه گفتم دکتر دستم به دامنت(البته اون دامن نداشت)این جوشا کلافه ام کردم
    گفت :یه نسخه برات میپیچم که کارشون یسره بشه...ولی باید به حرفایی هم که میگم گوش کنی
    گفتم بعله چشم...اونم ادامه داد وی در ادامه  افزود که نباید به این جوشا دست بزنی و غذاهای چرب و شیرین هم نباید بخوری
    از اونجا با سرعت اومدم بیرون آخه از بوی مطب دکتر حالم بهم میخوره (کلا از بوی بیمارستانو اینا خوشم نمیاد)
    اون دعوا درمونایی که دکتره نسخه کرده بود همونایی بودن که من قبلا استفاده کرده بودم و جواب نداده بود
    ولی اینبار تصمیم گرفتم ..که غذاهای چرب و شیرین نخوردم
    خدا میدونه بعد از چند روز که نتیجه رو دیدم داشتم از خوشحالی میمردم یعنی این عادت بد غذایی من بود!!!!!!!!
    از اون موقع تصمیم گرفتم در پی علل مختلفی که باعث جوش صورت میشود تحقیق کنم...
    حاصل این تحقیقات من این شد که
    جوش صورت میتونه علت های مختلفی داشته باشه :
    از جمله::
     حرص  خوردن و عصبانی شدن .....و استرس ....نداشتن آرامش کافی تو زندگی...وکلافه شدن از دست بی نظمی و روزمررگی
    ...نشستن دست ها و مسواک نزدن .....و همینطور نشستن صورت(البته چندبار در روز)
    تغذیه نامناسب ...مثل خوردن  چربی و شیرینی 
    از روزی که من لب به شیرینی و چربی نزدم جوشام از بین رفتن
    شاید کسایی که جوش صورت دارن علت های مختلفی داشته باشه
    ولی من سوخت و ساز بدنم یطوری همین که چربی یا شیرینی میخورم صورتم جوش میزنه
    حالا راه هایی که خودم طی طول درمانی که پشت سر گذاشتم کشفشون کردم:
    اول از همه باید یه نخ سیگار بگیرین ترجیحا وینیستون قرمز باشه (نیکوتینش زیاد باشه، کنتم خوبه)
    همین یه نخ کافیه بذارین یکم نیکوتین بره بدنتون این سلول های عصبیتون یکم قاطی کنن بجای استفاده از انتقال دهنده عصبی برای انتقال پیام های عصبی از این نیکوتین استفاده کنن و یکم حساب کار دستشون بیاد بفهمن با کی طرفن اینقد عصبانیتون نکنن وگر نه نیکوتینو میفرستیم سراغشون خفشون کنه
    این نخی که گفتم مثل یه دسر بود برای آغاز درمان اصلی ...
    شما باید دستورهایی که پزشک من در بالا اشاره کرده بود رو رعایت کنین و بعد به حرفهای من گوش بدین
    باید هر روز دوسه لیوان آبلیمو با یه مقدار خیلی کمی  شکر که یکم فقط مزه بده بنوشید مقدار ابلیمو رو زیاد بریزین اثر کنه
    این ابلیمو هم شناسایی اون نخ رو از بین میبره هم جوش هاتونو و هم باعث شادابی پوست صورتتون میشه
    و از میوه های سیب و انار و آلبالو به مقدار فراوان مصرف کنین
    همینطور از سبزیجات و کاهو و کلفس در آشی که میگین مادرتون بپذه باید به مقدار کلا آش کلفس بشه استفاده کنین
    ...
    اگر اینکار هارو بکنید حتما خوب میشید...این ها تجربه های خودمه ها روی خودم آزمایش کردم جواب دادن
    امیدوارم از این مقاله لذت کافی برده باشین خخخخ[Image] چقد حس این دکتر بودن خوبه



    پی نوشت1:
    زینت انسان به سه چیز است علم ،محبت ،آزادی. افلاطون

    پی نوشت2:

    نیرومند ترین مردم كسی است كه بر خشم خود غلبه كند. افلاطون

    پی نوشت3:
    در آینده از تجربیاتم بیشتر مطلب مینویسم ..شاید به درد یکی خورد
    فعلا تا جامعه پزشکی ازم شکایت نکردن زود این مطلبو با نظراتتون مثلا بگین خیلی حرفای من به دردتون خورد و دیگه دکتر نمیرین اینا وتشکر کنین ...لایک یادتون نره ...تنها دلگرمی من اینه که شما یه نظر بدین من تاییدش کنم همین ...
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 اسفند 1392 08:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • 8

    MASH mehti چهارشنبه 18 دی 1392 08:54 ب.ظ ✉ ()
    هرچه فکر شما بزرگ باشد به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام می گذارید. پاسکال



    داداش کوچیکم اومده پیشم تو اتاق منم دارم اینجا امکانات جدیدی که برای وبم فعال شده رو میبینم
    بهم میگه 1000 تومن پول داری بهم بدی میخوام برم بیرون ...منم بهش نیگا کردم ....میگه نه برای ترقه نمیخوام ...منم دستمو کردم تو جیبم بهش میگم اونورو نیگا کن بعد پولامو تو جیبم دارم نیگا میکنم 1000 تومنی پیدا کنم ..داداشم میگه همونو بده ....میگم کدومو بذار هزاری ببینم هست میگه نه نداری همون دوهزاری رو بده بقیه پولتو میارم..هزاریتم بعدا از بابا میگیرم میدم ..منم دادم میگم بیاریا لازم دارم خودم میخوام برم یچیزی بخرم...یکم رفته اونطرفتر میگه ههههههه از من دیگه پول در نمیاد خدافظ
    ..منم بهش گفتم خودم دوبرابرشو ازت پس میگیرم حالا میبینی....


    ،،،............................................................................................،،،
    راستی امروز تو باغچمون گل آفتابگردون کاشتم. 880416_155105187.gif وقتی بزرگ میشه خیلی خوشکل میشه.   
    الان که بکاری دو سه ماه دیگه گل میده فقط هم باید تو این فصل بکاریش تا گل بده تو فصلای دیگه فقط برگ میکنه گل نمیده.

    ،،،............................................................................................،،،

    راستی این عکس وبم بزرگشو آپلود کردم کیفیتشم خوفه (با امکان جدیدی که به وبم اضافه شده( مدیریت فایل)) عکس


    پی نوشت1 : خیلی از این پولا دادم بعدا یادم رفتن

    پی نوشت 2: خوش بین باشید اما خوش بین دیر باور. ساموئل اسمایلز
    پی نوشت 2: نادان ترین دیوانسالاران آنانی هستند که مردم را نادان می پندارند . حکیم ارد بزرگ
    پی نوشت 2: پیش از آن که کاری بکنی ، باید کسی باشی . گوته
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 فروردین 1393 01:20 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • MASH mehti دوشنبه 2 دی 1392 02:26 ب.ظ ✉ ()
    بــَـرفـــ ـو خــِیـــلــیــ دوســــ ــتـــــ دارَمـــ
    چـــونـــــــ تـَــنـــهـا وَقــتـیـهـ کـِهــ مـیــ شـهـــ
    اَز ایــنــ آدَمـهـا دُرُسـتــ کَـــرد کـهـــ
    هَـــمـــ روشـــ سِــفـــیـد بــاشــهــ... هَــمــــــ تـــوشـــ



    سلامم
    دیروز.............. امتحان داشتم
    جمعه بود . منم همه چیم بر عکسه دیگه .....اصلا بذارین از اول قشنگ تعریف کنم متوجه بشین :
    تا سوم دبیرستان درسم خوب بود ...زندگیمم خوب بود ...اخلاقم رفتارم همه چی خوب بود ..تا اینکه سال سوم دبیرستانم شروع شد (آغاز همه بدبختی های زندگیم) از همین جا بود که من فکر کردم که بزرگ شدم نمیدونم یه حسی داشتم به هیشکی محل نمیذاشتم ..هیشکی هم درکم نمیکردم من مونده بودم و یه من خسته و کلی بی حوصلگی و بدبیاری و بدشانسی و زندگیم یسالی اینجوری گذشت که من نتونستم دیپلم بگیرم (رشته تجربی بودم) تا شهریور که دوباره باید تجدیدامو امتحان میدادم زندگی از اینم برام بدتر شده بود همش فکر خیال از این ورم خانواده ام ...تابستون کوفتم شد ...شهریور امتحانا یکی دوتاشو رفتم که ورق سفید دادم دو سه تاشم اصلا نرفتم نمیدونم سوم دبیرستان چرا اینطوری شد که سرنوشتم و آینده ام کلا زیرو رو شد دیگه ...تا اون موقع اصلا هیچ وقت نه تجدید آورده بودم نه رد شده بودم همیشه جزو شاگرد زرنگا بودم لامصب نمیدونم چشمم زدن چی شد که اونطوری شد
    خلاصه بقیه بدبختیهامم تا الان ادامه دارن ..نمونه اش همین امتحان دیروز ...
    بعد از اینکه شهریور اونجوری شد ... گفتن دی ماه هم میتونی امتحان بدی ... وای خدا پاییزم برای این سه ماه کوفت شد ...دی ماهم مثل شهریور شد که دیگه تصمیم گرفتم برم فنی حرفه ای ثبت نام کنم ..شنیده بودم 3 ماهه میشه دیپلم گرفت... اما نمیدونستم چجوری.!!! برای همین دو ماه طول کشید که کاراشو انجام بدم و اینا که شد عید ..عید همین سال که داره تموم میشه (92)  گفتن بعد عید کلاسات شروع میشه ...چندتا از دوستام از قبل شهرستان دانشگاه قبول شده بودن و اونجا منزل دانشجویی گرفته بودن و میموندن منم تصمیم گرفتم برم و مثل اونا خانه اجاره کنم (بعد کلی سرو کله زدن با خانواده) قرار شد که با یکی از دوستام یه خونه اجاره کنیم ...خونه رو رفتیم دیدیم یه زیر زمین بود نصفش زیرزمین بود نصفش روی زمین بزگ بود بالا شهرم بود و اینا ولی داخل حیات صاحب خونه بود برای اینکه بریم خونه باید از پارکینک میرفتیم میرسیدیم به حیات  که زیرزمینه اونجا بود ...صاحب خونه هم که یه خانواده 5 .6 نفره بودن ...ما اگه جیکم میکردیم سر و صدامون تو خونه (خونه صاحب خونه) بود ..و میومد همش تذکر میداد....خلاصه من فقط دو ماه دوم اوردم و همین که کلاسام کمتر شدن اومدم خونمون وقتی کلاس داشتم میرفتم میومدم....از خونه دانشجویی بگم (خونه دوستام )  ..آشپذخونه پر اشغال ظرفا کثیف  ظرفشویی پر لجن حمومشون استخر شده بود خونشونم هرچی شغال بود پر کرده بودن زیر فرش .....ولی خونه ای که من و دوستم اجاره کرده بودیم هم تمیز بود هم بزرگ منم که با سلیقهومرتب و تمیز و وسواسی ...اونا هم میدیدن اینجوری پا میشدن میومدن این دوماهو مهمون من بودن.... 4 تا قلیون داشتن دوتا کامپیوتر صاحب خونه ام دیوونه شده بود بدبخت خیلی ادم  بدی بود ...خونه شده بود قلیون خونه... گاز همیشه روشن.... روشم پر زغال...  کامپیوتر ها باز  ، موزیک ، قلیون (یکی دوتا از دوستام سیگارم میکشیدن ) سروصدا ...یبار ندیدم بشینن درس بخونن ...شب تا صبح اینجوری بود  ..صبح ها میخوابیدن یا میرفتن سر کلاس عصرها  خودشونو سرشون و اتو میکردن میرفتن بیرون بعد دوباره میومدن با کلی زغال و تمباکو اینا  بساط شروع میشد ...منم که نمیدونستم خونه رو تمیز کنم ظرف بشورم  غذا درست کنم(برای خودم)...اینا که غذا شون فقط قلیون بود دو سیب فقط ..منم نمیتونستم دو سیب بکشم حالم بد میشد ..یا پرتغال خالی میکشیدم یا با نعناع ....
    خلاصه .............خلاصه
    این دو ماه تموم شد و راحت شدم ....
    درسام هم تموم شد  فقط یکی مونده بود که تا الان  هم مونده  همین دیروزم که امتحان اون بود ...
    مکانیک ...امتحان مکانیک بود ...یعنی خاک تو سر من ....یعنی من بدبختم.. احمقم ..روانی ام ...
    این همه رنج عذاب اخرشم یه رشته که اصلا نمیخوام دیگه ادامه اش بدم همین که دیپلمشو گرفتم میرم سربازی...
    میرسیم به این امتحان دیروزم ...یعنی 4 ماه پیش باید من تو این امتحان قبول میشدم
    4 ماه پیش امتحان کتبیش بود قبول شدم
    3 ماه پیش امتحان عملی بود رد شدم
    2 ماه پیش دوباره امتحان عملی رد شدم ...خواستم برم سربازی نذاشتن چون در حال تحصیل بودم منم دیدم که اشتغال به تحصیل دارم  نرفتم ...
    1 ماه پیش دوباره ثبت نام کردم و دیروز امتحان کتبیشو دادم که قبولم موند امتحان عملیش...
    ...
    دوره قبلی من که از عملی مکانیک چیزی نمیدونستم امحان اولو رد شدم تو امتحان دوم معلمی که ازم امتحان میگرفت گفت 150 هزار تومن بده قبولت کنم  منم که نداشتم گفت فردا بیار که قبولت کنم منم فردا پولو نبردم رد شدم
    دیروز باز همونو دیدم 150 هزارو بهش  دادم ...دیروز سر جلسه امتحان همه سوالهارو گفت البته به همه چون از همه پول گرفته بود
    و قرار شد که عملی رو هم خودش امتحان میگیره قبول میکنه...
    و من همین که این مهارتم گرفتم دادم به مدرسه و دیپلممو دادن میرم سربازی....
    بعد سربازی هم یه شغلی چیزی پیدا میشه دیگه خدا بزرگه
    ...
    و اینجوری بود از اول تا الان زندگی من ....تا الان که همش مدرسه بود و اینا از این به بعد کلی اتفاق هست که منتظر منن تا بدبخترم کنن
    و من از این به بعد دیگه هر چی اتفاق و تجربه و خاطره و .. واسم پیش بیاد مینویسم
    خداحافظ




    پی نوشت 1 : دختر ۵ ساله‌ای از برادرش پرسید :معنی عشق چیست ؟؟

    برادرش جواب داد :

    عشق یعنی تو هر روز شكلات من را ، از كوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری ،

    و من هر روز بازهم شكلاتم را همانجا میگذارم...

    پی نوشت 2 :   انتخاب با توست!
    صبح که می شود می توانی بگویی:
    صبح بخیر خداوند بزرگ:)
     یا بگویی خدا بخیر کند بازهم صبح شده:(
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 فروردین 1393 01:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه