گویند که عشق عاقبت تسکین است
   اول شور است و عاقبت تمکین است  
جانست ز آسیاش سنگ زیرین
این صورت بی‌قرار بالایین است
مولوی



سلام

امروز رفتم حموم ...نمیدونم چرا از حموم میترسم وقتی میرم حموم نمیتونم یه لحظه چشمامو ببندم وقتی هم مجبور بشم یه چشمو میبندم 
وقتی چشامو ببندم احساس میکنم یه چیزی داره بهم نزدیک میشه برای همین میترسم فقطم تو حموم میترسم
 ولی از تاریکی هم میترسم وقتی برقا یهو میره نزدیک ترین دیواری که بهم هست رو پیدا میکنم میشینم ..
تا چند وقت پیش جیغ هم میکشیدم ولی الان نمیدونم چرا هر کاری میکنم تار های صوتیم جیغ نمیکشن...قدرت جیغ کشیدنمو از دست دادم...
ولی این قدرت ترس (قدرت ترس خخخخ) احساس  ترس نمیدونم چرا از بین نمیره ....
داشتم میگفتم امروز رفتم حموم زودی حموم کردم دمپایی ها هم پام بودن  لباسامو پوشیدم همین که میخواستم از در حموم بیام بیرون یه لحظه پامو کج گذاشتم ...نگو شیشه پاره هم کنار کفشه ...رفت تو پام ...
اینم شانس منه 20 دقیقه اس تو حمومم تو پام نرفته حالا همین که میخواستم بیام بیرون رفت تو پام...
شیشه هم یکم بزرگ بود پامو کلا داغون کرد نمیتونم راه برم...



پی نوشت:
هر کس در طلب خیر و سعادت دیگران باشد ، بالاخره سعادت خودش را هم به دست خواهد آورد .افلاطون

پی نوشت :
کامل ترین نوع بی عدالتی آن است که عادل به نظر برسیم در حالی که عادل نیستیم .افلاطون

پی نوشت :
این روز ها  یکم حوصله ندارم بیام وبم چیزی بنویسم
هر چیزی که میخوام بنویسمو  عنوانشو یادداشت کردم بعدا بنویسم...