14

MASH mehti دوشنبه 26 اسفند 1392 09:05 ق.ظ ✉ ()
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنــگ رخـت زمانه زنــدان من است
بـر هـیچ دلی مبـاد و بر هـیچ تنی
آنـچ از غم هــجران تو بر جان من است
مولوی


ـُّـًٍـٌْ.َِـُّـًٍـٌْ.َِـُّـًٍـٌْ.َِـُّـًٍـٌْ.َِـُّـًٍـٌْ.َِـُّـًٍـٌْـسلامــُّـًٍـٌْ.َِـُّـًٍـٌْ.َِـُّـًٍـٌْ.َِـُّـًٍـٌْ.َِـُّـًٍـٌْ.َِـُّـًٍـٌْ...

خاطره 13بدر :http://www.freesmile.ir/smiles/119319_topodaworld.gif
یبار سیزده بدر روز قبلش بابام بهمون گفت فردا میبرمتون یجایی که تا حالا ندیدین
http://www.freesmile.ir/smiles/742019_trenchcoat.gifو کلی تعریف ازش کرد که رود خونه داره و پل قدیمی و اینا ...
ماهم که از خوشحالی داشتیم واسه رسیدن فردا بال بال میزدیم
http://www.freesmile.ir/smiles/179219_studsmatta.gif....http://www.freesmile.ir/smiles/786619_runaround.gif
فردا شد و ما صبح
نزدیک ظهر بیدار شدیم http://www.freesmile.ir/smiles/157019_p8.gifو مامانم وسایل و آماده میکرد...
......... منو داداشمم رفتیم از مغازه خرت وپرت گرفتیم اومدیم ...
بابام گفت بذارین این اخبار ساعت 2 رو ببینم بعد بریم.......
اخبار تموم شد و  ما راه افتادیم .....
رفتیم تو جاده و از یه شهری گذشتیمو رسیدیم به یه جاده  خاکی از تپه و دره گذشتیم
 کم کم از دور درختا رو دیدیم که جاده ای که ما ازش میرفتیم از وسط اون درختا رد میشد .......
....اونجا یه باغ بزرگ بود وسطش رود خونه و یه پل قدیمی و خاکی که جاده هم سنگ فرش و
منظره ها خیلی قشنگ بود
 بابام گفت این جاده ابریشمه قدیما از اینجا رفت و آمد میکردن با کالسکه و قاطر و اسب و خر و .......
بعد یکم که رفتیم بابام پیچید تو یه باغ منم فکر کردم میخواییم همونجا پیاده بشیم کنار رود خونه بساط پهن کنیم
ولی یکم که با ماشین رفتیم جلوتر دیدم یه خونه هست........
......... بابام گفت میریم اینجا خونه دوستمه ...........
 از ماشین که میخواستیم پیاده بشیم چند تا سگ بهمون حمله کردن پیاده نشدیم
 من که از ترس داشتم سکته میکردم سگا هم داشتن هی پارس میکردن....
 دوست بابام اومد بردشون با زنجیر بستشون ...
........بعد همین که از ماشین پیاده شدم پامو گذاشتم روی چیز گاوا پام کلا کثیف شد
 مامانم گفت بیا بریم تو رود خونه بشوریم ...
بعد اینکه اومدم پیش بابام گفت برو ماشینو روشن گذاشتم برو سوئیچو به طرف چپ بچرخون به طرف خودت..
 منم رفتم ...ولی نفهمیدم چپ و راست کدوم وره توکل بخدا به یه طرفی شانسی چرخوندم ....
......دیدم ماشین داره هی صدا میده ..
گفتم پس این چرا خاموش نمیشه
http://www.freesmile.ir/smiles/570419_rolleye.gif..داشتم استارت میزدم روشن روشن http://www.freesmile.ir/smiles/263519_shakinghead.gif
.....که یهو یه صدای وحشتناکی با داد و فحش داره  بهم نزدیک میشه که سرمو تا آوردم بالا از ماشین شوت شدم بیرون
http://www.freesmile.ir/smiles/144019_kickedoutsmile.gif
بابام  داشت میگفت بیچاره ام کردی من گفتم خاموش کن تو استارت میزنی الان دیگه ماشین ریدی توش  از کار افتاد ...
منم که اعصابم داغون شده بود زدم زیر گریه
http://www.freesmile.ir/smiles/127519_pa7t53t2o01ykpjj.gif و دادو بیداد http://www.freesmile.ir/smiles/473319_parssmile_v22.gifکه اینجا کجاست منو آوردین زود باشین بریم یجا دیگه من این جا نمیمونم...
بعد دیدم هیشکی بهم توجه نمیکنه و به حرفم گوش نمیدن ..
از همون راهی که اومده بودم  پیاده برگشتم ..
مامانم صدام کرد گفت داری کجا میری منم گفتم دارم میرم خونه ...
رفت بابامو صدا کنه منم دویدم یه کیلومتری دور شده بودم بعد دیدم صدای ماشین داره میاد  رفتم کنار جاده قایم شدم
 دیدم بابامه با ماشین اومده دونبالم بعد که رد شد  دیدم من که نمیتونم برگردم
 یه وقت گم میشم یا گرگا میخورنم یا دزدا میگیرنم ..
یکمم اعصابم آروم شده بود ...
دویدم دونبال ماشین بابام از پشت هی داد میزدم نگهدار ...من اینجام... اونم ..میخاست یکم اذیتم کنه ماشینو گاز داد رفت ...گردو خاکم شد دیگه فکر کردم منو ندیده .... گفتم برگردم خودم پیاده به خونه دوست بابام ...
 داشتم برمیگشتم که دیدم بابام  اومد نگه داشت گفت فکر کردی ندیدمت میخاستم حیوونای وحشی بیان بخورنت بعد بیام استخوناتو جمع کنم..
رفتم سوار ماشین شدم دوباره رفتیم اونجا و منم دیگه راهی واسم نمونده بود
مجبور شدم همونجا با گاو گوسفندا و سگشون یه عکس یادگاری بگیرم
http://www.freesmile.ir/smiles/338919_mocantina.gif
 و البته از اون پل و رودخونه هم عکس گرفتم  و یه سیخ جوجه کبابم خوردیمو این شد که من دیگه از اون به بعد با بابام جایی نرفتم.....



پی نوشت:
به عقیده من تنها موضو عی كه شایسته است مغز انسان را نگران بدارد آینده فرزندان اوست و اندیشه این موضوع كه چه كار كند تا فرزندان او خوشبخت شوند ؟افلاطون

پی نوشت:
درغگو از دروغگوی دیگر در حذر است . افلاطون

پی نوشت:
در مغز عاشق چه میگذرد؟
پی نوشت:دسکتاپم