بــَـرفـــ ـو خــِیـــلــیــ دوســــ ــتـــــ دارَمـــ
چـــونـــــــ تـَــنـــهـا وَقــتـیـهـ کـِهــ مـیــ شـهـــ
اَز ایــنــ آدَمـهـا دُرُسـتــ کَـــرد کـهـــ
هَـــمـــ روشـــ سِــفـــیـد بــاشــهــ... هَــمــــــ تـــوشـــ



سلامم
دیروز.............. امتحان داشتم
جمعه بود . منم همه چیم بر عکسه دیگه .....اصلا بذارین از اول قشنگ تعریف کنم متوجه بشین :
تا سوم دبیرستان درسم خوب بود ...زندگیمم خوب بود ...اخلاقم رفتارم همه چی خوب بود ..تا اینکه سال سوم دبیرستانم شروع شد (آغاز همه بدبختی های زندگیم) از همین جا بود که من فکر کردم که بزرگ شدم نمیدونم یه حسی داشتم به هیشکی محل نمیذاشتم ..هیشکی هم درکم نمیکردم من مونده بودم و یه من خسته و کلی بی حوصلگی و بدبیاری و بدشانسی و زندگیم یسالی اینجوری گذشت که من نتونستم دیپلم بگیرم (رشته تجربی بودم) تا شهریور که دوباره باید تجدیدامو امتحان میدادم زندگی از اینم برام بدتر شده بود همش فکر خیال از این ورم خانواده ام ...تابستون کوفتم شد ...شهریور امتحانا یکی دوتاشو رفتم که ورق سفید دادم دو سه تاشم اصلا نرفتم نمیدونم سوم دبیرستان چرا اینطوری شد که سرنوشتم و آینده ام کلا زیرو رو شد دیگه ...تا اون موقع اصلا هیچ وقت نه تجدید آورده بودم نه رد شده بودم همیشه جزو شاگرد زرنگا بودم لامصب نمیدونم چشمم زدن چی شد که اونطوری شد
خلاصه بقیه بدبختیهامم تا الان ادامه دارن ..نمونه اش همین امتحان دیروز ...
بعد از اینکه شهریور اونجوری شد ... گفتن دی ماه هم میتونی امتحان بدی ... وای خدا پاییزم برای این سه ماه کوفت شد ...دی ماهم مثل شهریور شد که دیگه تصمیم گرفتم برم فنی حرفه ای ثبت نام کنم ..شنیده بودم 3 ماهه میشه دیپلم گرفت... اما نمیدونستم چجوری.!!! برای همین دو ماه طول کشید که کاراشو انجام بدم و اینا که شد عید ..عید همین سال که داره تموم میشه (92)  گفتن بعد عید کلاسات شروع میشه ...چندتا از دوستام از قبل شهرستان دانشگاه قبول شده بودن و اونجا منزل دانشجویی گرفته بودن و میموندن منم تصمیم گرفتم برم و مثل اونا خانه اجاره کنم (بعد کلی سرو کله زدن با خانواده) قرار شد که با یکی از دوستام یه خونه اجاره کنیم ...خونه رو رفتیم دیدیم یه زیر زمین بود نصفش زیرزمین بود نصفش روی زمین بزگ بود بالا شهرم بود و اینا ولی داخل حیات صاحب خونه بود برای اینکه بریم خونه باید از پارکینک میرفتیم میرسیدیم به حیات  که زیرزمینه اونجا بود ...صاحب خونه هم که یه خانواده 5 .6 نفره بودن ...ما اگه جیکم میکردیم سر و صدامون تو خونه (خونه صاحب خونه) بود ..و میومد همش تذکر میداد....خلاصه من فقط دو ماه دوم اوردم و همین که کلاسام کمتر شدن اومدم خونمون وقتی کلاس داشتم میرفتم میومدم....از خونه دانشجویی بگم (خونه دوستام )  ..آشپذخونه پر اشغال ظرفا کثیف  ظرفشویی پر لجن حمومشون استخر شده بود خونشونم هرچی شغال بود پر کرده بودن زیر فرش .....ولی خونه ای که من و دوستم اجاره کرده بودیم هم تمیز بود هم بزرگ منم که با سلیقهومرتب و تمیز و وسواسی ...اونا هم میدیدن اینجوری پا میشدن میومدن این دوماهو مهمون من بودن.... 4 تا قلیون داشتن دوتا کامپیوتر صاحب خونه ام دیوونه شده بود بدبخت خیلی ادم  بدی بود ...خونه شده بود قلیون خونه... گاز همیشه روشن.... روشم پر زغال...  کامپیوتر ها باز  ، موزیک ، قلیون (یکی دوتا از دوستام سیگارم میکشیدن ) سروصدا ...یبار ندیدم بشینن درس بخونن ...شب تا صبح اینجوری بود  ..صبح ها میخوابیدن یا میرفتن سر کلاس عصرها  خودشونو سرشون و اتو میکردن میرفتن بیرون بعد دوباره میومدن با کلی زغال و تمباکو اینا  بساط شروع میشد ...منم که نمیدونستم خونه رو تمیز کنم ظرف بشورم  غذا درست کنم(برای خودم)...اینا که غذا شون فقط قلیون بود دو سیب فقط ..منم نمیتونستم دو سیب بکشم حالم بد میشد ..یا پرتغال خالی میکشیدم یا با نعناع ....
خلاصه .............خلاصه
این دو ماه تموم شد و راحت شدم ....
درسام هم تموم شد  فقط یکی مونده بود که تا الان  هم مونده  همین دیروزم که امتحان اون بود ...
مکانیک ...امتحان مکانیک بود ...یعنی خاک تو سر من ....یعنی من بدبختم.. احمقم ..روانی ام ...
این همه رنج عذاب اخرشم یه رشته که اصلا نمیخوام دیگه ادامه اش بدم همین که دیپلمشو گرفتم میرم سربازی...
میرسیم به این امتحان دیروزم ...یعنی 4 ماه پیش باید من تو این امتحان قبول میشدم
4 ماه پیش امتحان کتبیش بود قبول شدم
3 ماه پیش امتحان عملی بود رد شدم
2 ماه پیش دوباره امتحان عملی رد شدم ...خواستم برم سربازی نذاشتن چون در حال تحصیل بودم منم دیدم که اشتغال به تحصیل دارم  نرفتم ...
1 ماه پیش دوباره ثبت نام کردم و دیروز امتحان کتبیشو دادم که قبولم موند امتحان عملیش...
...
دوره قبلی من که از عملی مکانیک چیزی نمیدونستم امحان اولو رد شدم تو امتحان دوم معلمی که ازم امتحان میگرفت گفت 150 هزار تومن بده قبولت کنم  منم که نداشتم گفت فردا بیار که قبولت کنم منم فردا پولو نبردم رد شدم
دیروز باز همونو دیدم 150 هزارو بهش  دادم ...دیروز سر جلسه امتحان همه سوالهارو گفت البته به همه چون از همه پول گرفته بود
و قرار شد که عملی رو هم خودش امتحان میگیره قبول میکنه...
و من همین که این مهارتم گرفتم دادم به مدرسه و دیپلممو دادن میرم سربازی....
بعد سربازی هم یه شغلی چیزی پیدا میشه دیگه خدا بزرگه
...
و اینجوری بود از اول تا الان زندگی من ....تا الان که همش مدرسه بود و اینا از این به بعد کلی اتفاق هست که منتظر منن تا بدبخترم کنن
و من از این به بعد دیگه هر چی اتفاق و تجربه و خاطره و .. واسم پیش بیاد مینویسم
خداحافظ




پی نوشت 1 : دختر ۵ ساله‌ای از برادرش پرسید :معنی عشق چیست ؟؟

برادرش جواب داد :

عشق یعنی تو هر روز شكلات من را ، از كوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری ،

و من هر روز بازهم شكلاتم را همانجا میگذارم...

پی نوشت 2 :   انتخاب با توست!
صبح که می شود می توانی بگویی:
صبح بخیر خداوند بزرگ:)
 یا بگویی خدا بخیر کند بازهم صبح شده:(